تبليغاتX
آنچه باید گفته می شد ...


آنچه باید گفته می شد ...

زندگی هنوز هم جریان دارد

هرچه بيشتر ذهن اش را كنكاش مي كرد ، دليلي براي كارش نداشت و چرايي بزرگتر جاي كوچكتر را پر مي كرد و او بي هيچ براي اينكه ،تنها به پايين نگاه مي كرد . 

احساس مي كرد براي اينكه روي آسفالت خيابان انتظارش را مي كشد و او شتاب كرد . 

براي اينكه مي خنديد و چشمك مي زد.

او از بالا پايين آمد ... با سرعت هرچه تمامتر. براي براي اينكه

و او را در آغوش كشيد و ...

و براي اينكه با تعجب پرسيد: چرا ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 9:14 توسط A.H| |

یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شش ... هفت ... هشت ... نه ... ده ... یازده ... دوازده ... سیزده ... چها...

فرصت برویردن میلیاردها ذره ی اکسیژن در شصت ثانیه .

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 18:2 توسط A.H| |

دنیای واقعی سرد است . دیگر نمی توانم تحمل بکنم . جهان واقعی که دوستانم سالهاست در آن به دنبال هدف در تلاش اند .

اما من ...

من گم شده ام . از دنیای واقعی رد شدم و دیگر تابلوی واقعیت را نمی بینم .

جهانی که تنها من و اهدافم در آن زندگی می کنیم .

جهانی که هیچ کس نمی تواند ویزای آنرا بگیرد .

اینجا جهان من است . جهانی به دور از دوستانی واقعی .

همراهانی صمیمی مرا حمایت می کنند . کسانی که خودم آنهارا آفریده ام .

من گم شده ام .

این جهان من است :

                              ورود ممنوع !

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:39 توسط A.H| |

مشکلات فاجعه اند که نبودشان انتخاب و گاه هستی شان قضا برای سرنوشت . خارج از تاریکی فناپذیری شدم که وقت کشی برایش عادت شده بود و ایثار و ایمان را توهمی بیش نمی دانست .

من بی خانمان ام . نه مایه ی افتخار . آواز سوگواری ام برای دردهایم . کسی که هیچ گاه نپرسید بین دوستم داشته باش و دوستم نداشته باش کدام را انتخاب می کنی ؟ .

اما همیشه می گویم " هیچ گاه لحظه های یخ زده ای نباش برای کسانی که یخ زده اند . "

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:34 توسط A.H| |

آنگاه که صدایی آمد و تو فریاد زدی:

                                        نمی خواهم ...

من بودم

که با گرمای بهار رویاهایت ِ برف اندیشه ی پوچ و تاریک ات را آب کردم

و تو فریاد زدی :

                                      نمی خواهم ...

                                                                                    

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:30 توسط A.H| |

تب

چرا آرام َ بی تاب است ؟            سکوت من پر از آه است ؟

چرا نوری نمی بینم ؟                چرا فردا زمستان است ؟

 

چرا لاله چرا بی خار  ؟               تفس تنگ است و دل بیمار

صدایم زد خداحافظ                    چرا گفتم برو ای یار ؟

 

سکوت و ظلمت این شب            مژه در اشک تن در تب

صداهق هق نفس له له             چه من جاری کنم بر لب ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 18:5 توسط A.H| |

زوزها ورق می خورند . شب ها دل تنگ تر از همیشه َ بی هیچ اشکی َ تنها بغض کرده اند .

چرا بغض شان نمی شکند  ؟

تقاص چه چیزی را می دهند ابرهای بی گناهی که دستشان به ما آدم ها نمی رسد تا کاری کنند ؟

اما هیچ ...

ابرها مظلوم اند و محکوم . محکوم به حبس ابد در پهنای آسمانی بی انتها . همراه با گردونه ی زمان می چرخند و با سروصدا می گریند .

بیا از ابرها یاد بگیریم .

یا اشک نمی ریزند و سیاه و زشت می شوند َ یا باصدای بلند می غرند . و بعد از آن ...

روشن و روشن تر .

رنگین کمان هم آنها را دوست دارد .

بیا از ابرها یاد بگیریم .

آموختن از آنها ساده است ِ کتاب و قلم و دفتر نمی خواهد .

بیا یاد بگیریم ... ابر بودن ساده است .

راه آسانی است بی هیچ دشواری . 

ببین چطور ابری که دلش پر است َ به سختی نفس می کشد !

ببین چطور زیبایی اش را از دست می دهد .

بیا از ابرها یاد بگیریم .

... اما باران نباش !

دل های مردم را پاک کن اما سقوط ... هرگز !

ابر باش و بگذار اشک هایت باران باشند تا قلب های نگران انسان ها را آرام کند .

بگذار اشک هایت باران باشند اما باران نباش ...

نباش و سقوط نکن ...

بیا از ابرها یاد بگیریم اما باران ... هرگز!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 17:27 توسط A.H| |


Design By : Night Skin